اسرافیل
امیر دلم مرا ببخش: آری به روایتی گریه می کنم (که آقای پناهیان از ولایت پذیری مادر فاطمه زهرا می گویند).آری باز هم حداقل آن زمان ولی او را که ولی من هم بود از ولایتش دور کردند او ایستاد(چقدر سخت است گفتن) اما من در برابر نسبت دادن زشت ترین و رکیک ترین کلمه ای که به مولایش که مولای من هم هست سکوت کردم من مانند فاطمه( س) که در کوچه های مدینه در حمایت ولی اش فریاد زد در دانشگاه فریاد هم نزدم من ترسیدم؟ مصلحت اندیشی کردم؟ برای آبرو یا مدرک؟ برای چه سکوت کردم ؟ نمی دانم اما خوب می دانم که چه کردم .من در حمایت از مردم غزه تکبیر گفتم و بیانیه ها خوانده شد ولی در دفاع از مولایم چه؟ مولایی که با نامش از جای می خیزم و و با نامش دنیا زنده است آری در جلسه هیچ نگفتم یکی بلند می شد و می نشست و نمی دانست بماند یا برود یکی می گفت شلوغ کردن زندانی دارد یکی می گفت من خودم را در مقابل دانشگاه آتش می زنم حتی اگر کسی نیاید و تنها باشم اما، اما من سکوت کردم و هیچ نمی گفتم.برای ایجاد رعب و وحشت (برای کسانی که خفت هتک حرمت به ساحت پیامبر عزیز را مرتکب شده بودند منی که حتی نیم من هم نبودم)چند بار از دفتر تا درب دانشگاه رفتم و آمدم آری گاهی خنده ام می گیرد از این استراتژی رعب و وحشت .اگر آنگاه که از تجمع افتخار آمیز حمایت از غزه به دفتر برمی گشتم وقتی که روی پله های ساختمان قدیم دبیر انجمن اسلامی ایستاده بود و خنده ای تمسخر آمیز نثارم کرد اگر همانجا یک سیلی به گوش او می نواختم چه می شد ؟چرا حتی فکرش را نکردم ؟غیر این بود که از همان پله ی آخری که در مقابلم بود مرا به پایین پرت می کرد ؟یا یک سیلی به گوشم می نواخت ؟ یا در دفتر را چنان بر من می کوفت تا دست و پا شکسته درس ولایت مداری ام را پاس کنم ، مگر چه می شد آری من حتی سیلی هم نخوردم ، آیا محمد و علی (سلام الله علیهما)کمتر از شهیدان(با معذرت "آن استخوانهای پوسیده ای" )بودند که اساتید و دانشجویان شیراز به خاطرش یک هفته تجمع کردند نه اینکه بگویم آنها (شهیدان کم بودند) من آنقدر نبودم که بتوانم باشم من آن زمان هیچ نبودم و من برای علی هیچ نکردم آری من برای او نه سیلی خوردم نه گریه کردم هیچ و هیچ. از خواندن تفسیرش که عبارت بود از : "پیروی از ولی فقیه پیروی از ائمه و خداست" دلم لرزید . به راستی پیروی نکردن از آقا خامنه ای عقوبت اخروی دارد و دنیوی چرا عده ای سر زیر برف می کنند از صدا و سیمایش بگیر تا اشخاص بارز ممکلت... یادم باشد بیشتر در سخنانش بنگرم که یقین پیدا کردم حجت حجت خداست بر زمین... به امید پیروزی حق بر باطل روزی که به مدرسه رفتم و روزهایی که در دانشگاه سپری کردم سخن از این بود که ایران نمی تواند و نمی تواند و نمی تواند می دانی چه دردی است؟ و می دانی که هنوز در رشته ام در جا می زنم و برایم شروع سخت شروع شکستن هیمنه غرب در روانشناسی شروع انقلابی که امام کرد در علم نه شرقی نه غربی ...ولی خوشحالم چون بقیه این راه را شروع کرده اند پس دعا کنید که ما هم ...امیدوارم شما هم روزی این را به من تبریک بگویید که بومی کرده ام دانشم را و منبعم اسلام است و قرآن .. راه اندازی نیروگاه بوشهر مبارک اولش که می خواستم بشینم پای برنامه گفتم حالا رسایی آوردن چی می خواد بگه؟ واقعا خیلی داغون بود تمام اختلاف اصول گرایان با هم دیگه را خلاصه کردن به مشایی و مشایی را بزرگ کردن به اندازه ای که ارزشش را نداشت و خلاصه اینکه برنامه دیروز امروز فردا را تبدیل کردن به یه برنامه خنثی اولاش واقعا خوب بود تا ببینیم ادامش چطور باشه . به قول آقای رسایی برنامه افت داشته و خودش اصلا شده یه محرک که راستی چه خبره که برنامه دیروز امروز فردا قراره پخش بشه . سخنان آقای جوانفکر هم که والا نوبر بود از اول تا آخر برنامه یه جمله را ده بار تکرار کرد "چرا یه عده دارن فضا سازی میکنن و می گن فلانی فکر نکن خفه شو" و خلاصه دگم قضیه را تموم کرد (اگه جای احمدی نژاد بودم مشاور مطبوعاتیم را عوض می کردم ) من البته نظر رسایی را بیشتر قبول داشتم هم از مواضع تهم باید دور شد و هم اینکه یه عده می خوان احمدی نژاد را با اطرافیانش خراب کنن که دند احمدی نژاد نرم با این اطرافیانش این همه زحمت می کشه اون وقت یه آدم توهمی نیازمند به جلب توجه ظاهر کار را خراب می کنه! آیا شما دانشجوی علوم انسانی هستید؟ دوست دارید در نهضت علوم انسانی شرکت کنید ؟ اگر سختی داشته باشد باز هم پایه اید؟ پس لطفا نظرات خود را و راه حلهای خود را بگویید؟ تجده عونا لک فی نوائب یا علی می دانید که چه را می گویم؟سخنان رهبری با هنرمندان را می گویم و مقایسه با آنچه که این شبها تلوزیون پخش می کنند سریال فاصله و فاصله ای که از آنچه رهبری می خواست دارد و سریال باغ شیشه ای و فاصله ای که دارد از وحدت ملی یکجا به اهوازی ها بیگانه می گوید و می دمد در آتش جدایی طلبی...
هر وقت برگه های زندگی ام را باد می برد این صفحه را می بینم که در حال سوختن است و شعله اش سرخ سرخ است به رنگ خونی که از من ریخته نشد و شبهایم به رنگ داغی است که بر دل دارم و کبود است به رنگ گونه اش که سیلی خورد، هر وقت این برگ سوخته آبروی شبهایم می شود تا صبح خوابم نمی برد، و خدا در اذان صبح رحمتی می فرستد بر بیماران تا بخوابند و آنگاه من هم از آن رحمت سیراب می شوم و آرام میگیرم ، آری چنین بود که او برای ولی اش شهید شد و من نه فحش خوردم نه سیلی نه لگد نه ضربه پا نه گریه نه هیچ گاهی فکر می کنم هیچ هم برای کارم زیاد است فکر می کنم خراب کرده ام. 

![]()

![]()









